ارسالکننده : فاطیما در : 30/8/90 7:51 عصر
به نام خدا
بالای منبر نشسته بود و موعظه می کرد:
رو کرد به سمت امام حسن.ع,فرمود: ای فرزند از این ماهِ ما چقدر رفته است؟عرض کرد 17 روز رفته.
بعد از رو کرد به امام حسین.ع و فرمود: فرزندم چقدر از ماه باقی مانده؟ عرض کرد13 روز.
پس شروع کرد به گریستن.فرمود: نزدیک شده که برانگیخته شود شقی ترین این امت.
بعد از آن فرمود:گریه من برای کشته شدن خودم نیست،بلکه گریه من برای این فرزندم حسین.ع است
برای آنکه او در کربلا شهید می شود در حالی که لا معین له و لا ناصر، نه یار دارد و نه یاری گری
فیقتل غریبا وحیدا فریدا عطشانا...
سلام بر حسین.ع
محرم نزدیک است
دعا کنید
...............................................................................................................................
زین پس این وبلاگ تعطیل می باشد
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : فاطیما در : 27/8/90 1:54 صبح
به نام خدا

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی؟!!
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم....
عجب شعر قشنگیه...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : فاطیما در : 25/8/90 11:22 عصر
بسم الله الرحمن الرحیم
پیامبر صلىلله علیه و آله :
بهترین قلبها، قلبى است که ظرفیت بیشترى براى خوبى دارد و بدترین قلبها، قلبى است که ظرفیت بیشترى براى بدى دارد،
پس عالىترین قلب، قلبى است که خوبى را در خود دارد و لبریز از خوبى است. اگر سخن بگوید، سخنش در خور پاداش است و اگر سکوت کند، سکوتش درخور پاداش است.
جعفریات ص168
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : فاطیما در : 22/8/90 12:43 عصر
به نام خدا
امام رضا (علیه السلام)فرمودند:
محمد بن ابى نصیر بزنطى مى گوید: خدمت امام رضا (ع) بودم ، در حالى که مجلس پر از جمعیت بود و با یکدیگر درباره غدیر گفتگو مى کردند،
برخى از مردم این واقعه را منکر شدند ، امام فرمود: پدرم از پدرش روایت کرد که روز غدیر ، در همان اهل آسمان مشهورتر است تا میان اهل
زمین ، سپس فرمود: اى ابى نصیر این ما کنت فاحضر یوم الغدیر هر کجا هستى در این روز نزد امیرالمومنان على (ع) باش بدرستى که در
این روز ، خداوند گناه شصت سال از مردان و زنان مومن و مسلم را مى آمرزد و آزاد مى کند از آتش دوزخ دو برابر آنچه که در ماه رمضان آزاد
مى کند... سپس فرمود: و الله الناس فضل هذا الیوم بحقیقته لصافحتهم الملائکة کل یوم عشر مرات ؛
اگر مردم ارزش این دو روز را مى دانستند، هر آینه فرشتگان با آنان در هر روز ده مرتبه مصافحه مى کردند.
تهذیب الاحکام ، ج 6، حدیث 52
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : فاطیما در : 9/8/90 6:22 عصر
چشم وقتی زیباست که پرازاشک باشد
اشک وقتی زیباست که برای عشق باشد
عشق وقتی زیباست که برای خدا باشد ...
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : فاطیما در : 25/7/90 1:15 عصر
بسم الله الرحمن الرحیم
حلبی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند:
در پی لغزش های مومنان نباشید, هرکس لغزش های برادرش را دنبال کند خداوند لغزش های او را دنبال می کند.
هرکس خدا لغزش های او را دنبال کند او را حتی اگر در میان خانه اش باشد رسوا می کند.
اصول کافی ج2 ص355
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : فاطیما در : 12/7/90 6:22 عصر
به نام خدا
آقا در را باز کرد. سرش را انداخت پایین و چیزی نگفت. دلش مثل ابر بهاری گرفته بود. قطرات اشک ناخواسته از گوشه چشمانش جوشید و روی محاسن سفیدش سُر خورد. با گوشه عبای مشکی اش آنها را پاک کردو از دو پلّه خشتی در، بالا آمد.
ـ فرزندان من! من از شما به همان اندازه شرمنده ام که شما از زن و بچه هایتان هستید، ولی بدانید که چیزی ندارم بدهم. خدا گواه است که از سه ماه قبل مقروضم، حالا حتی قرض هم نمی توانم بکنم...
آقا اینجا که رسید، دیگر نتوانست ادامه دهد. هق هق گریه اش بلند شد. یکی از طلبه ها جلو آمد و با ناراحتی گفت:
ـ حاج آقا! به خدا ما هم شرمنده شما هستیم! مجبور شدیم بیاییم اینجا! آخر می دانید الآن ده دوازده روزی می شود که فقط نان خشک خالی می خوریم، آن هم با چه مصیبتی تهیه می شود، خدا می داند...
بغض، گلوی طلبه را گرفت. سرش را پایین انداخت و دیگر ادامه نداد. آقا اشکهایش را پاک کرد. در حالی که بغض گلویش را می فشرد، بریده بریده گفت:
ـ شما تشریف ببرید، ان شاء اللّه تا فردا کاری می کنم.
طلبه ها ناراحت و مأیوس راهشان را گرفتند و رفتند. نگاه آقا دنبالشان بود. کاش می توانست کاری بکند! اما کاری از دستش برنمی آمد. سه ماه تمام خون دل خورده بود و عزّت نفسش اجازه نداده بود دردش را به کسی بگوید.
آفتاب پس مانده های نور طلایی اش را از لب بامها جمع می کرد. آقا روی پلّه بلند اتاق متفکّر ایستاده بود. نمی دانست چه کار کند. غم بدهی ها و شهریه طلاّ ب به قلبش چنگ می انداخت و آن را فشار می داد. آهی از ته دل کشید و به آسمان نگاه کرد. چاره ای به ذهنش نمی رسید.
آرام آرام طرف حرم به راه افتاد. صدای اذان از گلدسته های مرقد مطهّر بی بی معصومه علیه السلام به گوش می رسید.
تا شروع نماز مغرب، غصّه بود و آهی که پشت سر هم از دلش بیرون می زد. این چند روز به اندازه چند سال پیر شده بود. نماز را که خواند، نگران و مضطرب در صحن بزرگ حرم چرخی زد و بیرون رفت. بعد یک راست به خانه برگشت. وارد اتاق شد و دراز کشید. هر چه تلاش کرد، خوابش نبرد. از جا بلند شد. لباسهایش را پوشید و دوباره به طرف حرم راه افتاد. تا نزدیکی های اذان صبح، پشت در بسته حرم دعا کرد و اشک ریخت.
دمدمه های اذان صبح بود که با باز شدن در وارد حرم شد. آرام قدم برداشت و کنار حوض رسید. وضو که گرفت، کمی آرام شد. دستهایش را به طرف ایوان آینه گرفت و زمزمه کرد. لحظه ای منظره جمع شدن طلاّ ب مقابل خانه در ذهنش مجسّم شد: ـ اگر تا فردا پول جور نشود؟ بی بی... بی بی جان! من به طلاّ ب قول داده ام...

نماز صبح را با گریه و التماس به پایان برد. بعد به طرف ضریح مقدّس آمد و چنگ انداخت به ضریح:
ـ عمّه جان! این رسمش نیست که عدّه ای از طلاّ ب غریب در همسایگی شما از گرسنگی جان دهند. به برادرت علیّ بن موسی الرّضا بگو، به جدّت امیرالمؤمنین بگو، مشکل ما را حل کنند...
خسته شده بود. چشمهایش از بی خوابی می سوخت. پریشان و مضطرب به خانه برگشت. خواست بخوابد، اما نتوانست. منظره دیروز مدام به ذهنش فشار می آورد. قرآن را از طاقچه برداشت؛ اما از ناراحتی حتی نتوانست قرآن هم بخواند. انگار داشت زنده به گور می شد. در عمرش چنین شکنجه روحی ندیده بود!
می خواست بلند بلند گریه بکند که صدای تق تق در چوبی حیاط، بلند شد. خادم قبل از او به طرف در رفت. مردی که کلاه شاپو و چمدان بزرگی در دست داشت، در قابِ در، ظاهر شد.
ـ به آقا بگویید کار واجبی دارم؛ ببخشید! می دانم الآن وقت مزاحمت نیست امّا مسافرم، ماشین دارد حرکت می کند.
خادم برگشت و اجازه گرفت. آقا با اینکه حوصله هیچ کس را نداشت، اشاره کرد که بیاید داخل. خادم، غریبه را پیش آقا آورد. مرد سلام کرد و دو زانو نشست. بعد دست آقا را میان دستهایش گرفت و بوسید.
ـ ببخشید! بی موقع خدمت رسیدم، چند لحظه پیش که ماشین ما نزدیک قم رسید و نگاه من به گنبد و گلدسته های حرم حضرت معصومه علیه السلام افتاد، به فکرم رسید در مسافرت هر لحظه احتمال خطر است، اگر اتفاقی بیافتد و بمیرم و دِیْن خدا و امام بر گردنم بماند، چه خواهم کرد... از راننده خواستم کمی صبر کند تا هم زیارتی بکنیم و هم بنده، خدمت شما برسم.
مرد حساب مالش را به آقا ارائه داد. بعد درِ چمدان را باز کرد. بسته های نو و تا نخورده اسکناس ها روی هم چیده شده بودند. نگاه آقا که به بسته های اسکناس ها افتاد، دستهایش را بالا برد و از خدا تشکّر کرد. آنگاه خمس مال مرد را حساب کرد. مرد با خوشحالی خمسش را تقدیم کرد. این مبلغ آنقدر زیاد بود که علاوه بر بدهی هایی که آقا داشت، مخارج یک سال حوزه را کفایت می کرد.
مرد غریبه که رفت، آقا از جا بلند شد و به طرف حرم ایستاد. سلامی کرد و زیر لب گفت:
قربان لطفت، بی بی!
برگرفته از سایت hawzah.net
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : فاطیما در : 6/7/90 3:35 عصر
هو الحافظ
میلاد کریمه اهل بیت مبارک

قرار شده بود با دوستم بریم قم.
قطار زودتر از روال به مقصد رسید.
میخواستیم بریم حرم حضرت معصومه.س, اما وقتی رفتیم بیرون اتوبوس ایستگاه محمدیه حرکت کرده بود
با دوستم داخل سالن نشستیم و من کم کم نگرانیم بیشتر میشد
نگهبان اونجا گفت تا چند ساعت دیگه قطار و اتوبوسی نمیاد
راهنماییمون کرد تا بریم داخل مسجد راه آهن
اما بازم من می ترسیدم
دو تا دختر!!
نیمه شب
ایستگاه محمدیه
تو بیابون!!

دلشوره دوستمم را داشتم
بالاخره هم کم سن تر از من بود و هم مسئولیتش با من!
فکرم به جایی قد نمی داد
فقط با دوستم بلند و بدون فاصله صحبت میکردیم تا کمی از اون سکوت وحشتناک را بشکنیم
اما بی فایده بود
خدایا چکار کنم؟؟؟
تلفن همراهم را نیاورده بودم،
به اقوام هم که نمی تونستم زنگ بزنم
تنها شماره یکی از دوستان قمیم همراهم بود
با خجالت و شرمندگی ،نزدیک سحر باهاش تماس گرفتم!!
دوستم رفته بود مسافرت!!
بازم بی فایده بود....

به خاطر اینکه دوستم بیشتر نترسه مجبور بودم بخندم و نگذارم ذهنش درگیر بشه
(اونهایی که رفتند قم میدونند) جمکران مقابل ایستگاه راه آهنه
رفتیم داخل مسجد راه آهن و من با اونهمه دلشوره و نگرانی شروع کردم به صلوات فرستادن
نمایی از مسجد جمکران مقابل چشمم میومد و من تو دلم میگفتم "خودتون چاره ای کنید"
اگر برای دوستم اتفاقی بیفته ،جواب پدر و مادرش را چی بدم؟
فقط میگفتیم یا
صاحب الزمان.عج
یا حضرت معصومه.س ما میخواستیم بیایم زیارت...

خیلی ترسیده بودیم
هر ثانیش به اندازه یک ساعت طول میکشید
...
..
.
یکدفعه صدای آهسته ای توجهم را به خودش جلب کرد
از مسجد رفتیم بیرون، یه دختر قمی که تنها مسافر قطار اون لحظه بود , میخواست بره داخل شهر
کمی حالم بهتر شد،سوار تاکسی شدیم و ماشین به طرف شهر حرکت کرد
هر چه که ماشین به مسجد جمکران نزدیک تر میشد ما آروم تر میشدیم
واز اینکه خدا و امام زمان کمکمون کردند خوشحالتر
ماشین که به حرم حضرت معصومه رسید دیگه انگار نه ترسی بوده و نه نگرانی ای
با آرامشی در دل و لبخندی از خوشحالی پیاده شدیم و رفتیم به طرف ورودی حرم
و راننده تاکسی به دنبالمون که "خانم ها ساکتون را توی ماشین جا گذاشتید!!"
با همه سختی ای که برای سفر کشیدیم
اما در عوض زیارت باشور و شوق تری قسمتمون شد,خدا را شکر
فایل های زیر را به مناسبت میلاد دختر امام کاظم.ع حضرت معصومه.س گذاشتم
موضوع:
آسیب شناسی رفتاری دختران _حجت الاسلام انجوی نژاد_
دانلود کنید استفاده ببرید به دردتون می خوره

یا زهرا.س

شماره1:
http://www.rahpouyan.com/data/sounds/1388/07/Hamayesh/138807Hamayesh_sokhanrani_anjavi_2.75MB.mp3
شماره2:
http://www.rahpouyan.com/data/sounds/1388/07/Hamayesh2/138807Hamayesh2_sokhanrani_anjavi_6.76MB.mp3
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : فاطیما در : 4/7/90 10:59 عصر
به نام خدا
می گویند:
هر چیز را از خدا بخواهید؛ حتّى بند کفش را،
حتّى کوچکترین اشیا را و حتّى قوت روزانهى خود را.
بگذارید این منِ دروغینِ عظمت یافته در سینهى ما- که مىگوییم «من» و خیال مىکنیم مجمع نیروها ما هستیم- بشکند.
این «من» انسانها را بیچاره مىکند...
سید علی حسینی خامنه ای
بیچاره من!!
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : فاطیما در : 28/6/90 2:1 صبح
به نام خدا
یکی از دوستام دعوت کرده بود تا برای ناهار برم خونشون
خداییش با کمال میل قبول نکردم
ولی رفتم
از شانس خوب ما اتفاقی یکی دیگه از دوستان خانم هم تشریف آورده بودن
شروع کردیم به صحبت کردن
از عشق به همسرش و اسمس هاشون گفت
تا آشپزی کردنش و.... اینکه اینقدددددر منظم و دقیقه که برای درست کردن یه روغن پیاز ساده
فقط و فقط 40 45 دقیقه زمان میذاره تا پیازش را خرد کنه و همه قطعات پیاز را یک اندازه در بیاره!!!!!!!!!
دلم گرفت...
یه مدت بعد
پسر عمم به اتفاق خانمش اومدن خونمون
صحبت از مخارج شد که رسیدیم به هزینه جشن تولد
پسر عمم بدون اینکه ککش بگزه گفت
میدونین من الان فقط برای تولد آیدا_دخترشون_ 3میلیون تومن خرج کردم!!!!!!!
بقیه اطرافیان هم برای اینکه اونا فکر نکنن یکوقت احساس حسادت کردن
قضیه را با جمله " بله بایدم بکنید!! یه دختره و...." تایید کردن
آخه کجای چنین جشنی حسادت داره؟!
دلم گرفت...
مدتی گذشت
خانم هایX و Yو Z از خواستگارهای خودشون ومعرفی خواستگار برای دیگران صحبت میکردن
از اینکه بعد از معرفی دخترای خیلی خوب و پاک و حتی ظاهری مناسب
آقای داماد یا خانوادشون طرف را نمی پسندن, چراااا؟
چون: میخوان همسری قد بلند و خوش اندام و زیبا داشته باشن
زیبایی ای نه در این حد که زشت نباشن, نه
حوری میخوان... عروسکِ قد بند میخوان تا با او بازی کنن!!
از خونه ای گفتن که 6 تا دختر خوب و با ایمان داره
اما دریغ از اینکه خواستگاری در خونه اون ها را بزنه یا انتخابشون کنه
حرف هم بزنی میگن خود اسلام گفته ظاهر مهمه!!
باز هم دلم میگیره...
بعد از مدتی
خواهرم اومد پیشم و از بازی یکی از بچه های فامیل تعریف کرد
نگار_تقریبا 10 سالشه_ چند تا عروسک باربی داره
دو تاشون زن و شوهر بودن توی داستان
یکی خواهر زن و یه مرد غریبه
سناریو و خیانت های بازی عروسکها دقیقا مثل داستان های سریال های شبکه فارسی وانه
بگذریم
تعجب کردم و دلم گرفت...
نشستم و با خودم فکر کردم, چندین بار هم فکر کردم
با خودم گفتم تویی که همش داری انتقاد می کنی, همش داری نظر میدی
تویی که رشته دین میخونی و مثلا دل می سوزونی در راهش
جز حرف چیکار کردی؟
چند تا کتاب خوندی که بتونی با بچه مردم کار کنی؟
چقدر کلاس و جلسه رفتی و خودت هیچ اقدامی نکردی؟
چقدر وعده دادی و اونی نشدی که امامت می خواد
چقدر مایه افتخارش بودی؟
چرا اونی که باید نشدی؟
چرا همش وقتت پره و هیچ کاری هم از پیش نبردی؟
چرا؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟؟
به این چیزا که فکر میکنم بیشتر از بقیه موارد دلم میگیره ...
و به یاد حدیث زیر میفتم
امام صادق علیه السلام:
مایه ی زینت ما باشید، نه مایه عیب ما. با مردم نیکو سخن بگویید و زبان خود را نگاه دارید
و آن را از حرف های بیهوده و سخنان زشت باز دارید.
کلمات کلیدی :